با Pidgin همه مسنجر ها رو يكجا تجربه كنيد !

برنامه هاي زيادر رو تا به حال امتحان كردم كه كارشون اين بوده كه چندين ID از مسنجر ها و پيام رسان ه اي مختلف از جمله yahoo! , MSN , ICQ , … رو از شما مي گرفتن و همزمان شما مي تونستين كه توي همه اون ها آنلاين باشين و با دوستاتون به تعامل بپردازين . اما جديدا با برنامه اي آشنا شدم كه خيلي از اون خوشم اومده فكر مي كنم از همه اون ها بهتر باشه اون هم به دلايل زير :

1- پشتيباني كامل از زبان فارسي .

2- محيط نصب نرم افزار كاملا فارسي هست (‌فارسي به عنوان يكي از زبان هايي هست كه در هنگام نصب مي تونين انتخاب كنيد )

3- منو هاي برنامه كاملا فارسي هست ! ( فكر كنم شكل گوياي واقعيت باشه )‌

4- داشتن افزونه هاي مختلف براي كاربرد هاي مختلف.

5- قابليت اضافه كردن بسته شكلك هاي متون و همچنين پشتيباني از شكلك هاي مختلف.

6- سازگاري كامل با Yahoo! و Gtalk

7- قابليت تعريف وضعيت هاي مختلف براي آي دي هاي مختلف .

8 – قابليت ذخيره سازي آرشيو

و خيلي امكانات ديگه ….

اميد وارم كه از اين برنامه خوشتون بياد .

اين هم لينك دانلود با حجم حدود 12 مگابايت!

 

Bookmark and Share

mohandes .::. Balatarin .::. Donbaleh

سپتامبر 16, 2008 at 4:16 ق.ظ. ۱ دیدگاه

بندر پير

من مثل يه بندرم ، كنار درياي جنوب

چشم به راه كشتي ها

از سر صبح تا به غروب

صد تا كشتي اومد و يكيش به بندر نرسيد

پس كجاس ، كشتي نقره دكل ستاره كوب  ؟

وقتي دريا ابريه

كشتي ها مهربون مي شن

مي يان و كنار تنهايي من صف مي كشن

واي از اون روزي كه دريا امن و آفتابي باشه

واي از اون روزي كه رنگ آسمون آبي باشه

كشتي ها بندر تنها رو فراموش مي كنن

تنها به حرف هاي موج هاي سياه گوش مي كنن

پا به پاي موج ها مي رن ، تا دل دريا هاي دور

بازم اين بندر خسته ، مي شه پرت و سوت و كور

تو همون كشتي خوبي

كه هميشه با مني

تو هموني كه از اين ، شب زده دل نمي كني

آره اين تويي

تويي كشتي بادبون حرير

تنها هم نشين تنهايي اين بندر پير

 

Bookmark and Share

اوت 31, 2008 at 7:14 ق.ظ. بیان دیدگاه

شاپرك

[…]

زير اين طاق كبود

يكي بود ،‌يكي نبود

مرغ عشقي خسته بود

كه دلش شكسته بود

اون اسير يه قفس

شب و روزش بي نفس

همه آرزو هاش

پر كشيدن بود و بس

تا يه روز يه شاپرك نگاشو گوشه اي دوخت

چشش افتاد به قفس

دل اون بد جوري سوخت

زود پريد روي درخت

توي قفس سرك كشيد

تو چشش مرغ اسير

غم دلتنگي رو ديد

ديگه طاقت نياورد

رفت توي قفس نشست

تا كه از حرف هاي مرغ ، شاپرك دلش شكست

شاپرك گفت كه بيا

تا با هم پر بكشيم

بريم تا اون بالا ها

سوار ابر ها بشيم

يه دفعه مرغ اسير نگاهش بهاري شد

بارون از برغ چشاش

روي گونش جاري شد

شاپرك دلش گرفت

وقتي اشك اونو ديد

با خودش يه عهدي بست

نفس سردي كشيد

ديگه بعد از اون قفس

رنگ تنهايي نداشت

توي دوستي شاپرك

ذره اي كم نمي ذاشت

تا يه روز يه باد سرد

ميون قفس وزيد

آسمون سرخ آبي شد

سوز برف از راه رسيد

شاپرك يخ زد و يخ

مرد و موندگار نشد

مرغ عشق شاپرك رو به دست خدا سپرد

نگاهش به آسمووون

تا كه دغ كردش و مرد

 

Bookmark and Share

اوت 28, 2008 at 7:18 ق.ظ. بیان دیدگاه

به ياد استاد منوچهر نوذري

نمي دونم چرا يه هو يادش افتادم و دلم خيلي براش تنگ شد ، يادش گرامي

استاد منوچهر نوذري

اوت 26, 2008 at 8:36 ق.ظ. بیان دیدگاه

نگاهى اجمالى به رمز عدد سه در اشعار دانته

دانته و جادوي اعداد

هرگاه بپرسند كه در ادبيات ايتاليا، كدام سخنور عالى ترين مقام را دارد، بى درنگ جواب مى دهيم دانته، زيرا اگرچه ايتاليا به گنجينه غنى و سرشار از ادب خود بحق مى بالد، اما پادشاه اقليم سخن او كسى جز آن شاعر و نويسنده بزرگ نيست.
دانته آليگيرى در ابتدا، تحت تاثير گويدو گى نى چلى، پدر شعر نو ايتاليا، شعر مى گفت و مى نوشت. در واقع اگر گى نى چلى در غزل هايش، عشق جسمانى را چنان والا وصف نمى كرد، محال بود كه دانته بتواند «زندگانى نو» را بنويسد.زندگانى نو (تاليف شده بين ۱۲۸۳ و ۱۲۹۲) داستان كوتاهى است كه از نظم و نثر تركيب يافته و به لهجه توسكانى نوشته شده است. دانته در اين داستان به بيان عشق خود نسبت به بئاتريس پرداخته است. او هنگامى كه ۱۰ ساله بود، بئاتريس را ديده و شيفته و فريفته او شده بود. اين عشق تا هنگامى كه دانته زنده بود (دانته در سال ۱۳۲۱ در راونا درگذشت) دوام يافت، حتى پس از آن كه بئاتريس همسر فردى ديگر شد و در سال ۱۲۹۰ ديده از جهان فروبست.زندگانى نو حكايتى است از يك زندگى درخشان و ماهيت خارق العاده عشق به بئاتريس و تقريباً با ماهيتى الهى، چرا كه دانته هر بار با ديدن بئاتريس احساس مى كرد تغيير مى كند و نسبت به گذشته بهتر مى شود. زندگانى نو در فضايى شاعرانه، روحانى و اديبانه شكل گرفته است. فلورانس آن دوران در صلح و آرامش به سر مى برد و شهرى غنى از ثروت و شاد و بسيار مذهبى بود. بانوان فلورانسى آن زمان بسيار جسور بودند.دانته و بئاتريس نخستين بار يكديگر را در كودكى ملاقات كردند.

(بیشتر…)

اوت 21, 2008 at 12:25 ق.ظ. بیان دیدگاه

يك حقيقت تلخ : من انسانم ، مانند ديگران …

talkh

كاش گوشی داشتم براي شنيدن ،

تا حرفهاي م را به دور از برداشتهای شما می گفتم .

كاش چشمی داشتم كه به دور از هر نيازی ساعتها به تماشايش می نشستم ،

« می تراود مهتاب
می درخشد شبتاب
»

نمی دانم ، انگار نياز به سفری ديگر دارم ،

سفر به خويشتن خويش ،

دور از تمام دلبستگيهايم ،

كتابهايم و هر چه جز تصرف وجودم كار ديگری نمی كند .

فرصتی نمانده است …

كتاب كودكی ام را برگ برگ خواندم

كتاب جوانی ام را فصل فصل

يادم باشد ديوانگی ام را سطر سطر بخوانم

شايد چند برگی بيشتر نمانده نباشد ، نمی دانم …

می خواهم رها از هر چيز بروم به دور دست

آنجا كه نام از چهره ام پرواز می گيرد ،

آنجا كه ديگر درد پايه های جاودانگی را به لرزه در نمی آورد ،

آنجا كه زمان بی رحمانه بر تو هجوم نمی آورد ،

و ديگر فرمانبر ساعتها نيستی

و زمان ديگر اسير ساعت نيست …

 

منبع : ايميل هاي گروه ترانه ها در تاريخ اول مرداد ماه 1384

اوت 15, 2008 at 5:51 ب.ظ. بیان دیدگاه

سيندرلا

206 گویند در زمان سلطان محمود غزنوی روزی پسر سلطان که کامبیز نام داشت با پژو 206 تيپ 5 خود از خيابان ملاصدرا مي‌گذشت و به سوی سرای برق در ديار قصرالدشت مي‌شتافت که در ميان راه به ارابه ای لگن بر خورد کرد که در آن يک بانوی جوان و بسيار زيبا بود و زنی زشت و بد اخلاق آن ارابه را ميراند که مادر آن دختر بود و در اثر تصادف آن ارابه که از جنس کدو بود ترکيد و به وسط خيابان پاشيد و آن مادر و دختر بدون وسيله گشتند و کامبيز از آنها درخواست کرد که آنها را به منزل برساند و از بانوی جوان پرسيد که در کدام ديار زندگی ميکنند و بانوی جوان تا خواست حرفی بزند آن زن بگفت ما را با تو کاری نيست خسارت ما را بده تا ما برويم و خود بلديم به منزلگاه برويم و کامبيز کيسه ای اشرفی از داشبورد ماشين در آورد و به آن زن داد و فقط پسر فهميد که اسم آن دختر سيندرلا بود و آنها يک تاکسی سمند گرفتند و برفتند و کامبيز هم تيکافی نمود و دور در جا بزد و به دنبال تاکسی رفت و يه تريپ از بغل ماشينشون که داشت سبقت ميگرفت سيندرلا با زحمت يه لنگه جورابشو پرت کرد تو ماشين کامی وای…………. که چه بوی گندی ميداد ولی وقتی توی جوراب رو نگاه کرد يه تيکه کاغذ بود با اين متن : عزيزم من دوستت دارم اين زن نامادری من هست و پدرم در جنگ با گلادياتورها در رکاب سلطان محمود جان خود را باخت و من ماندم و اين زن و دو دخترش که صبح تا شب دنبال بزم و رفتن به کافی شاپ و سرخاب و سفيداب خود هستند و من استثمار شده ام و بسيار محدود حتی نميتوانم سمت تلفن بروم بيا و من را نجات بده ……….
کامبيز داشت نامه را ميخواند که با صدای مهيببی به خود آمد او به ستون تخت جمشيد برخورد کرده بود و ديگر ماشينش راه نميرفت و او ماند آنجا تا اينکه يک موش از زير ستون آمد بيرون و با خشم به کامی نگريست کامی هم زد زير گريه و داستان رو تعريف کرد موش دلش به حال کامبيز سوخت و گفت من صافکارهستم و به تو کمک ميکنم او  ماشين کامبيز را درست کرد و سوار شد و گفت بيا من  تو را به سرای آنها ببرم خلاصه از کوچه ها و خیابان ها و دریا ها گذشتند تا به انتهای مدرس رسیدند و آقا موشه یه خونه قدیمی رو نشون داد و گفت که سیندرلا اینجاست به اونجا رسيديم که اونها يعنی کامی و آقا موشه به يه خونه قديمی رسيدند ،يه خونه کاهگلی با ديوارهای بلند . زنگ زدند و دخترکی مثل ميمون ( دختر خوشگل هم مگه داريم ؟؟ ) در رو باز کرد و تا کامبيز رو ديد از خوشحالی کله قند تو دلش آب شد و گفت : جون امری داشتيد !!!! کامبيز هم گفت من با سيندرلا کار دارم دخترک گفت مگه من مُردم که تو با اون ايکبيری کار داری ؟ کامبيز هم گفت برو ای دخترک چشم سفيد  شما با آن دخترک معصوم چه کرده ايد ؟ چرا او از خانه فراری شده ؟ آيا پدرتان را کشته است يا مادرتان را لگد کرده ، آن طفل معصوم حتی وقت نميکند جوراب خود را بشورد باور کنيد ماشين من هنوز بوی سگ مرده ميدهد !!! من آمده ام تا اين دخترک را نجات بدهم و حداقل او را به حمام بفرستم ، شما خيلی بد هستيد الهی خاک بره تو چشمتون ( اوا خواهــــــــــــــــــــــــــــر ) دخترک که تا اين لحظه ساکت بود به حرف آمد و گفت عزيزم مثل اينکه شما داستان زياد ميخوانی و اين سيندرلا رو با سيندرلای تو کتاب اشتباه گرفتی در اين لحظه آقا موشه ضربه محکمی بر سر کامبيز کوفت و گفت :
خاک تو اون سرت منو سر کار گذاشتی ؟!!! و دختر که اسمش مهلقا بود گفت ای جوون اين دختر که تو دوست داری ۱۲۷.۰.۰.۱ تا دوست پسر داره عزيزم ، ميخواهی موبايلش رو بيارم ببينی تو حافظه چند تا پسر داره يا پيامهای کوتاهشو ( اس.ام.اس ) ببين صبح تا شب خانوم تو آرايشگاه و باشگاه بدنسازی ول ميگرده بعد از ظهرها خانوم يا پارک ملت ميگرده يا سرخه بازار خدا نگه داره ايران زمين و گلستان رو اونجاهارو که آباد کرده….!!!!! بوی جورابشم ماله اينکه تنبل خانوم سال تا سال جوراباشو نميشوره !!  و تو خيابون دنبال گاگولهايی امثال تو ميگرده ، در اين لحظه آقا موشه به صورت کامبيز تف ميکنه و ميگه ای بی غيرت خاک تو ملاجت کنن …..کامبيز ميره تو فکر و راه ميافته ميره و سوار ماشين ميشه که باز ميکوبه به ديوار ولی اينبار ميپره و از خواب بيدار ميشه يه کم چشماشو ميماله و ميبينه که ديرش شده و بايد ميرفته سر کار ،  اينجوری ميشه که کامبيز خان ما بی خيال زن گرفتن ميشه

اوت 13, 2008 at 12:20 ق.ظ. بیان دیدگاه

نوشته‌های پیشین


اشتراك خوراك

RSS خوشمزه

  • خطایی رخ داد! احتمالا خوراک از کار افتاده. بعدا دوباره تلاش کنید.

RSS نوشته هاي دوستان

  • خطایی رخ داد! احتمالا خوراک از کار افتاده. بعدا دوباره تلاش کنید.

آخرين مطالب

بازديد كنندگان

  • 22,748 نفر

بيشترين كليك ها

  • هیچکدام

فالو كنندگان تويتر

TwitterCounter for @alireza_a4

آمار

Balatarin