يك حقيقت تلخ : من انسانم ، مانند ديگران …

talkh

كاش گوشی داشتم براي شنيدن ،

تا حرفهاي م را به دور از برداشتهای شما می گفتم .

كاش چشمی داشتم كه به دور از هر نيازی ساعتها به تماشايش می نشستم ،

« می تراود مهتاب
می درخشد شبتاب
»

نمی دانم ، انگار نياز به سفری ديگر دارم ،

سفر به خويشتن خويش ،

دور از تمام دلبستگيهايم ،

كتابهايم و هر چه جز تصرف وجودم كار ديگری نمی كند .

فرصتی نمانده است …

كتاب كودكی ام را برگ برگ خواندم

كتاب جوانی ام را فصل فصل

يادم باشد ديوانگی ام را سطر سطر بخوانم

شايد چند برگی بيشتر نمانده نباشد ، نمی دانم …

می خواهم رها از هر چيز بروم به دور دست

آنجا كه نام از چهره ام پرواز می گيرد ،

آنجا كه ديگر درد پايه های جاودانگی را به لرزه در نمی آورد ،

آنجا كه زمان بی رحمانه بر تو هجوم نمی آورد ،

و ديگر فرمانبر ساعتها نيستی

و زمان ديگر اسير ساعت نيست …

 

منبع : ايميل هاي گروه ترانه ها در تاريخ اول مرداد ماه 1384

Add comment آگوست 15, 2008

سيندرلا

206 گویند در زمان سلطان محمود غزنوی روزی پسر سلطان که کامبیز نام داشت با پژو 206 تيپ 5 خود از خيابان ملاصدرا مي‌گذشت و به سوی سرای برق در ديار قصرالدشت مي‌شتافت که در ميان راه به ارابه ای لگن بر خورد کرد که در آن يک بانوی جوان و بسيار زيبا بود و زنی زشت و بد اخلاق آن ارابه را ميراند که مادر آن دختر بود و در اثر تصادف آن ارابه که از جنس کدو بود ترکيد و به وسط خيابان پاشيد و آن مادر و دختر بدون وسيله گشتند و کامبيز از آنها درخواست کرد که آنها را به منزل برساند و از بانوی جوان پرسيد که در کدام ديار زندگی ميکنند و بانوی جوان تا خواست حرفی بزند آن زن بگفت ما را با تو کاری نيست خسارت ما را بده تا ما برويم و خود بلديم به منزلگاه برويم و کامبيز کيسه ای اشرفی از داشبورد ماشين در آورد و به آن زن داد و فقط پسر فهميد که اسم آن دختر سيندرلا بود و آنها يک تاکسی سمند گرفتند و برفتند و کامبيز هم تيکافی نمود و دور در جا بزد و به دنبال تاکسی رفت و يه تريپ از بغل ماشينشون که داشت سبقت ميگرفت سيندرلا با زحمت يه لنگه جورابشو پرت کرد تو ماشين کامی وای…………. که چه بوی گندی ميداد ولی وقتی توی جوراب رو نگاه کرد يه تيکه کاغذ بود با اين متن : عزيزم من دوستت دارم اين زن نامادری من هست و پدرم در جنگ با گلادياتورها در رکاب سلطان محمود جان خود را باخت و من ماندم و اين زن و دو دخترش که صبح تا شب دنبال بزم و رفتن به کافی شاپ و سرخاب و سفيداب خود هستند و من استثمار شده ام و بسيار محدود حتی نميتوانم سمت تلفن بروم بيا و من را نجات بده ……….
کامبيز داشت نامه را ميخواند که با صدای مهيببی به خود آمد او به ستون تخت جمشيد برخورد کرده بود و ديگر ماشينش راه نميرفت و او ماند آنجا تا اينکه يک موش از زير ستون آمد بيرون و با خشم به کامی نگريست کامی هم زد زير گريه و داستان رو تعريف کرد موش دلش به حال کامبيز سوخت و گفت من صافکارهستم و به تو کمک ميکنم او  ماشين کامبيز را درست کرد و سوار شد و گفت بيا من  تو را به سرای آنها ببرم خلاصه از کوچه ها و خیابان ها و دریا ها گذشتند تا به انتهای مدرس رسیدند و آقا موشه یه خونه قدیمی رو نشون داد و گفت که سیندرلا اینجاست به اونجا رسيديم که اونها يعنی کامی و آقا موشه به يه خونه قديمی رسيدند ،يه خونه کاهگلی با ديوارهای بلند . زنگ زدند و دخترکی مثل ميمون ( دختر خوشگل هم مگه داريم ؟؟ ) در رو باز کرد و تا کامبيز رو ديد از خوشحالی کله قند تو دلش آب شد و گفت : جون امری داشتيد !!!! کامبيز هم گفت من با سيندرلا کار دارم دخترک گفت مگه من مُردم که تو با اون ايکبيری کار داری ؟ کامبيز هم گفت برو ای دخترک چشم سفيد  شما با آن دخترک معصوم چه کرده ايد ؟ چرا او از خانه فراری شده ؟ آيا پدرتان را کشته است يا مادرتان را لگد کرده ، آن طفل معصوم حتی وقت نميکند جوراب خود را بشورد باور کنيد ماشين من هنوز بوی سگ مرده ميدهد !!! من آمده ام تا اين دخترک را نجات بدهم و حداقل او را به حمام بفرستم ، شما خيلی بد هستيد الهی خاک بره تو چشمتون ( اوا خواهــــــــــــــــــــــــــــر ) دخترک که تا اين لحظه ساکت بود به حرف آمد و گفت عزيزم مثل اينکه شما داستان زياد ميخوانی و اين سيندرلا رو با سيندرلای تو کتاب اشتباه گرفتی در اين لحظه آقا موشه ضربه محکمی بر سر کامبيز کوفت و گفت :
خاک تو اون سرت منو سر کار گذاشتی ؟!!! و دختر که اسمش مهلقا بود گفت ای جوون اين دختر که تو دوست داری ۱۲۷.۰.۰.۱ تا دوست پسر داره عزيزم ، ميخواهی موبايلش رو بيارم ببينی تو حافظه چند تا پسر داره يا پيامهای کوتاهشو ( اس.ام.اس ) ببين صبح تا شب خانوم تو آرايشگاه و باشگاه بدنسازی ول ميگرده بعد از ظهرها خانوم يا پارک ملت ميگرده يا سرخه بازار خدا نگه داره ايران زمين و گلستان رو اونجاهارو که آباد کرده….!!!!! بوی جورابشم ماله اينکه تنبل خانوم سال تا سال جوراباشو نميشوره !!  و تو خيابون دنبال گاگولهايی امثال تو ميگرده ، در اين لحظه آقا موشه به صورت کامبيز تف ميکنه و ميگه ای بی غيرت خاک تو ملاجت کنن …..کامبيز ميره تو فکر و راه ميافته ميره و سوار ماشين ميشه که باز ميکوبه به ديوار ولی اينبار ميپره و از خواب بيدار ميشه يه کم چشماشو ميماله و ميبينه که ديرش شده و بايد ميرفته سر کار ،  اينجوری ميشه که کامبيز خان ما بی خيال زن گرفتن ميشه

Add comment آگوست 13, 2008

خداحافظ آقاى رئيس جمهور آن مرد صداى همه ما بود

آن مرد آمدkhatami
ساده و صميمى نه مثل رود، نه مثل چشمه ونه مثل هيچ مثال ديگرى! درست مثل خاتمى.
آن مرد آمد، در باران عاطفه و شور و شعور مردمى كه پاى هيچ رودى بى دليل به انتظار نمى نشينند!
آمد. وقتى كه رود بوى ياس گرفته بود و فرزندان كلاس پنجم همه دبستانهاى ايران از آب، ياس مى گرفتند و مى دانستند كه آن مرد شبيه هيچ كس ديگرى نيست كه غضب كند و ميرغضب داشته باشد و صدايى را در حلقومى خفه كند و بايستد، در بالاترين نقطه شهر و همه زير پايش باشند.
آنها مى دانستند كه شعر پروين در صفحه فلان كتاب فارسى شان اكنون ديگر مسمايى ندارد. «روزى گذشت پادشهى از گذرگهى…»
آن مرد آمد و همه كلاس دومى ها مى دانستند كه پدرانشان ، مادرانشان و برادر و خواهرانشان تصميم مهمى گرفته اند، تصميمى مهمتر از تصميم كبرى كه شب مشق كرده بودند.
آن مرد نه در سكوت، بلكه در همهمه عاشقانه دختركان ايل كه عشق را در انتظارى كه به سبزه گره مى خورد، زمزمه مى كردند.
آن مرد صداى همه ما بود. تصوير همه ما بود. حتى آنها كه روزى كوچيده بودند و اكنون به لهجه غليظ غربت تكلم مى كردند و مى دانستند كه اين لهجه بدجورى وصله نچسب است. اما مردى آمده بود كه در سايه سار حرفهايش، مى شد آسوده بود، آموخت و جنبيد و به پيش رفت.
بچه هاى همه دبستان هاى ايران مى دانستند كه لهجه او به لهجه باران شباهت عجيبى داشت و وقتى كه از باران حرف مى زد هيچ ابرى را ياراى بغض نبود و مرد اين راز را فهميده بود كه باران بهانه اى براى باريدن مى خواهد. ابر واژه مى باريد. واژه مى روييد. دوستى، محبت، مهر، با هم زيستن در مقابل دشمنى، دشمنى، دشمنى و دشمنى.
باران و رود هميشه در آوردگاه سنگ راهى ديگر بايد بجويند. همه قطرات باران اين ملك آن شعر ملك الشعرا را از بر بودند كه «بكنديد و كاويد و كوشش نمود…» باران بر سفتن سنگ ابرام بايد كند، تا راهى بجويد…
|||
آقا، شما مى دانيد تاريخ را چگونه مى نويسند؟
از باران و سنگ و آن مرد ساده كه مثل مثل ما بود…
و وقتى دل شكسته مى شد قلمى برمى داشت و چيزى قلمى مى كرد «براى فردا » و فردا براى كوته بينان چه واژه غريبى است؟!
|||
مى ايستم و فردا را مى بينم و وقتى لاى كتابهاى همه بچه هاى دبستان ايران بوى ياس پيچيده و در همه كلاسها معلمانى مى آيند كه يك درس فوق برنامه مى دهند، درسى كه نمى شود توى كتاب نوشت؛ درس حكايت آن مرد ساده كه به لهجه باران سخن مى گفت و آن روز هيچ كلاسى در دبستان ايران هيچ غايبى را ثبت نكرده بود.
|||
:«خداحافظ آقاى سادگى و متانت!»
اين را بچه هاى ايران گفتند. اما صدايى كه گرفته و بالغ هم در فضا پيچيد.اين صدا آشناترين بود. صداى بچه هايى كه براى اولين بار صفحه شناسنامه شان را براى خاتمى هديه كرده بودند.
آنها با متانت تمام و صدايى دورگه گفتند: بدرود آقاى رئيس جمهور.
|||
درحاشيه تاريخ نوشته بودند مردم ايران كه رئيس جمهور خاتمى را بر صدر نشانده بودند، خوش بدرقه كردند.

 

منبع : ويژه نامه روزنامه ايران

Add comment آگوست 12, 2008

اينترنت پر سرعت در ايران

اينترنت پر سرعت در ايران

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

Bookmark and Share

Add comment آگوست 4, 2008

حسين پناهي

حسین پناهی دژکوه در ۱۳۳۵ در روستای دژکوه از توابع شهسين پناهيرستان كهگيلويه (دهدشت-سوق)در استان کهکيلويه و بويراحمد متولد شد. پس از اتم ام تحصيل در بهبهان به توصيه و خواست پدر براي تحصيل به مدرسه ي آيت الله گلپايگاني رفته بود و بعد از پايان تحصيلات براي ارشاد و راهنمايي مردم به محل زندگي اش بازگشت.چند ماهي در كسوت روحانيت به مردم خدمت مي كرد. تا اينكه زني براي پرسش مساله اي كه برايش پيش آمده بود پيش حسين مي رود.از حسين مي پرسد كه فضله ي موشي داخل روغن محلي كه حاصل چند ماه زحمت و تلاش ام بود افتاده است، آيا روغن نجس است؟ حسين با وجود اينكه مي دانست روغن نجس است،ولي اينرا هم مي دانست كه حاصل چند ماه تلاش اين زن روستايي، خرج سه چهار ماه خانواده اش را بايد تامين كند، به زن گفت نه همان فضله و مقداري از اطراف آنرا در بياورد و بريزد دور،روغن ديگر مشكلي ندارد.بعد از اين اتفاق بود كه حسين علي رغم فشارهاي اطرافيان، نتوانست تحمل كند كه در كسوت روحانيت باقي بماند. اين اقدام حسين به طرد وي از خانواده نيز منجر شد.حسين به تهران آمد و در مدرسه ي هنري آناهيتا چهار سال درس خواند و دوره بازيگری و نمايشنامه نويسی را گذراند.
پناهی بازيگری را نخست از مجموعه تلويزيونی محله بهداشت آغاز کرد. سپس چند نمايش تلويزيونی با استفاده از نمايشنامه های خودش ساخت که مدت ها در محاق ماند.
با پخش نمايش دو مرغابی درمه از تلويزيون که علاوه بر نوشتن و کارگردانی خودش نيز در آن بازی می کرد، خوش درخشيد و با پخش نمايش های تلويزيونی ديگرش، طرف توجه مخاطبان خاص قرار گرفت.

ادامه ی مطلب…

Add comment آگوست 4, 2008

Next Posts Previous Posts


اشتراك خوراك

RSS خوشمزه

RSS نوشته هاي دوستان

آخرين مطالب

بازديد كنندگان

بيشترين كليك ها

برترین مطالب

آرشيو

فالو كنندگان تويتر

TwitterCounter for @alireza_a4

اطلاعات

آمار

Balatarin