شاپرك

آگوست 28, 2008

[...]

زير اين طاق كبود

يكي بود ،‌يكي نبود

مرغ عشقي خسته بود

كه دلش شكسته بود

اون اسير يه قفس

شب و روزش بي نفس

همه آرزو هاش

پر كشيدن بود و بس

تا يه روز يه شاپرك نگاشو گوشه اي دوخت

چشش افتاد به قفس

دل اون بد جوري سوخت

زود پريد روي درخت

توي قفس سرك كشيد

تو چشش مرغ اسير

غم دلتنگي رو ديد

ديگه طاقت نياورد

رفت توي قفس نشست

تا كه از حرف هاي مرغ ، شاپرك دلش شكست

شاپرك گفت كه بيا

تا با هم پر بكشيم

بريم تا اون بالا ها

سوار ابر ها بشيم

يه دفعه مرغ اسير نگاهش بهاري شد

بارون از برغ چشاش

روي گونش جاري شد

شاپرك دلش گرفت

وقتي اشك اونو ديد

با خودش يه عهدي بست

نفس سردي كشيد

ديگه بعد از اون قفس

رنگ تنهايي نداشت

توي دوستي شاپرك

ذره اي كم نمي ذاشت

تا يه روز يه باد سرد

ميون قفس وزيد

آسمون سرخ آبي شد

سوز برف از راه رسيد

شاپرك يخ زد و يخ

مرد و موندگار نشد

مرغ عشق شاپرك رو به دست خدا سپرد

نگاهش به آسمووون

تا كه دغ كردش و مرد

 

Bookmark and Share

Entry Filed under: اجتماعي, شعر, هنر. برچسب‌ها: .

Leave a Comment

Required

Required, hidden

Some HTML allowed:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <pre> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>

Trackback this post  |  Subscribe to the comments via RSS Feed


اشتراك خوراك

RSS خوشمزه

RSS نوشته هاي دوستان

آخرين مطالب

بازديد كنندگان

بيشترين كليك ها

برترین مطالب

آرشيو

فالو كنندگان تويتر

TwitterCounter for @alireza_a4

اطلاعات

آمار

Balatarin