يك حقيقت تلخ : من انسانم ، مانند ديگران …
آگوست 15, 2008
كاش گوشی داشتم براي شنيدن ،
تا حرفهاي م را به دور از برداشتهای شما می گفتم .
كاش چشمی داشتم كه به دور از هر نيازی ساعتها به تماشايش می نشستم ،
« می تراود مهتاب
می درخشد شبتاب … »
نمی دانم ، انگار نياز به سفری ديگر دارم ،
سفر به خويشتن خويش ،
دور از تمام دلبستگيهايم ،
كتابهايم و هر چه جز تصرف وجودم كار ديگری نمی كند .
فرصتی نمانده است …
كتاب كودكی ام را برگ برگ خواندم
كتاب جوانی ام را فصل فصل
يادم باشد ديوانگی ام را سطر سطر بخوانم
شايد چند برگی بيشتر نمانده نباشد ، نمی دانم …
می خواهم رها از هر چيز بروم به دور دست
آنجا كه نام از چهره ام پرواز می گيرد ،
آنجا كه ديگر درد پايه های جاودانگی را به لرزه در نمی آورد ،
آنجا كه زمان بی رحمانه بر تو هجوم نمی آورد ،
و ديگر فرمانبر ساعتها نيستی
و زمان ديگر اسير ساعت نيست …
منبع : ايميل هاي گروه ترانه ها در تاريخ اول مرداد ماه 1384


Trackback this post | Subscribe to the comments via RSS Feed