خداحافظ آقاى رئيس جمهور آن مرد صداى همه ما بود

آگوست 12, 2008

آن مرد آمدkhatami
ساده و صميمى نه مثل رود، نه مثل چشمه ونه مثل هيچ مثال ديگرى! درست مثل خاتمى.
آن مرد آمد، در باران عاطفه و شور و شعور مردمى كه پاى هيچ رودى بى دليل به انتظار نمى نشينند!
آمد. وقتى كه رود بوى ياس گرفته بود و فرزندان كلاس پنجم همه دبستانهاى ايران از آب، ياس مى گرفتند و مى دانستند كه آن مرد شبيه هيچ كس ديگرى نيست كه غضب كند و ميرغضب داشته باشد و صدايى را در حلقومى خفه كند و بايستد، در بالاترين نقطه شهر و همه زير پايش باشند.
آنها مى دانستند كه شعر پروين در صفحه فلان كتاب فارسى شان اكنون ديگر مسمايى ندارد. «روزى گذشت پادشهى از گذرگهى…»
آن مرد آمد و همه كلاس دومى ها مى دانستند كه پدرانشان ، مادرانشان و برادر و خواهرانشان تصميم مهمى گرفته اند، تصميمى مهمتر از تصميم كبرى كه شب مشق كرده بودند.
آن مرد نه در سكوت، بلكه در همهمه عاشقانه دختركان ايل كه عشق را در انتظارى كه به سبزه گره مى خورد، زمزمه مى كردند.
آن مرد صداى همه ما بود. تصوير همه ما بود. حتى آنها كه روزى كوچيده بودند و اكنون به لهجه غليظ غربت تكلم مى كردند و مى دانستند كه اين لهجه بدجورى وصله نچسب است. اما مردى آمده بود كه در سايه سار حرفهايش، مى شد آسوده بود، آموخت و جنبيد و به پيش رفت.
بچه هاى همه دبستان هاى ايران مى دانستند كه لهجه او به لهجه باران شباهت عجيبى داشت و وقتى كه از باران حرف مى زد هيچ ابرى را ياراى بغض نبود و مرد اين راز را فهميده بود كه باران بهانه اى براى باريدن مى خواهد. ابر واژه مى باريد. واژه مى روييد. دوستى، محبت، مهر، با هم زيستن در مقابل دشمنى، دشمنى، دشمنى و دشمنى.
باران و رود هميشه در آوردگاه سنگ راهى ديگر بايد بجويند. همه قطرات باران اين ملك آن شعر ملك الشعرا را از بر بودند كه «بكنديد و كاويد و كوشش نمود…» باران بر سفتن سنگ ابرام بايد كند، تا راهى بجويد…
|||
آقا، شما مى دانيد تاريخ را چگونه مى نويسند؟
از باران و سنگ و آن مرد ساده كه مثل مثل ما بود…
و وقتى دل شكسته مى شد قلمى برمى داشت و چيزى قلمى مى كرد «براى فردا » و فردا براى كوته بينان چه واژه غريبى است؟!
|||
مى ايستم و فردا را مى بينم و وقتى لاى كتابهاى همه بچه هاى دبستان ايران بوى ياس پيچيده و در همه كلاسها معلمانى مى آيند كه يك درس فوق برنامه مى دهند، درسى كه نمى شود توى كتاب نوشت؛ درس حكايت آن مرد ساده كه به لهجه باران سخن مى گفت و آن روز هيچ كلاسى در دبستان ايران هيچ غايبى را ثبت نكرده بود.
|||
:«خداحافظ آقاى سادگى و متانت!»
اين را بچه هاى ايران گفتند. اما صدايى كه گرفته و بالغ هم در فضا پيچيد.اين صدا آشناترين بود. صداى بچه هايى كه براى اولين بار صفحه شناسنامه شان را براى خاتمى هديه كرده بودند.
آنها با متانت تمام و صدايى دورگه گفتند: بدرود آقاى رئيس جمهور.
|||
درحاشيه تاريخ نوشته بودند مردم ايران كه رئيس جمهور خاتمى را بر صدر نشانده بودند، خوش بدرقه كردند.

 

منبع : ويژه نامه روزنامه ايران

Entry Filed under: اجتماعي, سياست, عمومي. برچسب‌ها: .

Leave a Comment

Required

Required, hidden

Some HTML allowed:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <pre> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>

Trackback this post  |  Subscribe to the comments via RSS Feed


اشتراك خوراك

RSS خوشمزه

RSS نوشته هاي دوستان

آخرين مطالب

بازديد كنندگان

بيشترين كليك ها

برترین مطالب

آرشيو

فالو كنندگان تويتر

TwitterCounter for @alireza_a4

اطلاعات

آمار

Balatarin